Saturday, June 2, 2007

احسان و رفقا در زندان اند

وضعيت کم نياوردن اگر بشه راجعش تئوري و از اين حرفها هم پيدا کرد وضعيت خوبي نيست، يا به زعم من ما رو دچار ادبيات فرسايشي مي کنه، دچار ادبيات فرسايشي مي شيم چون تکرار مي شه و مبارزه اي هم اگه باشه – با همون وضع موجود- بيشتر خود تخريبيه...

داشتم با دوستي صحبت مي کردم در باب مرارت هاي احسان و مي گفتيم که الان _ الان اون موقع نزديکاي صبح بود – احسان داره کتک مي خوره يا کتکاشو خورده و الان داره مث نبوي مرحوم فرياد مي زنه که "تو رو خدا يه سوسک به من بدين باهاش حرف بزنم" که يهو دوستمان گفت: فلاني به زندوني هاي متاهل مرخصي مي دن بيان پيش زنشون؟ موندم چي بگم ، نه اينکه بحث يهو به کجا کشيد که به نظرم رسيد زندون واسه بيروني ها سخت تره يا واسه دروني ها.
هرچقدرم بعدش صحبت کرديم راجع به اينکه چيکار مي شه کرد و اساسا بي زني رو تو زندون رو چه جور مي شه تحمل کرد ، نتيجه درستي نگرفتيم و بحث به خزعبلات گذشت.
ياد "تنهايي پرهياهو" هم افتادم و کلي واسه خودم فکر و خيال که احتمالا مي شه فضاي انفرادي رو چه جوري تحمل کرد و لابد به شکل مسخ تو فيلم "بزرگراه گمشده" يا وضعيت "اولد بوي" نيست.
اما از اين تنهايي خود خواسته يا تحميلي که بگذريم و حتي فکر هم نکنيم که اين نکبتي که سرتاسر کشور رو فرا گرفته ارزش اينو داره که واسه يه دقيقه هم آدم خودشو آزار بده يا نه، چيزي که راجع بهش مي شه حرف زد وضعيت عمومي و تلاش براي کم نياوردن ما آدمهاست. اونم تو جامعه اي که به عنوان پيش فرض، هممون تصميم گرفته ايم کم نياريم، تو تاکسي، تو خيابون، تو خونه، سر کلاس، سر کار، جلو خونواده و .........
بايد کم نياريم و اين همون چيزيه که ميشه راجع بهش يه خورده به شيوه ابکي فلسفيد.
وضعيت کم نياوردن اگر بشه راجعش تئوري و از اين حرفها هم پيدا کرد وضعيت خوبي نيست، يا به زعم من ما رو دچار ادبيات فرسايشي مي کنه، دچار ادبيات فرسايشي مي شيم چون تکرار مي شه و مبارزه اي هم اگه باشه – با همون وضع موجود- بيشتر خود تخريبيه ( حالا بگيد از شرايط ضمن عقده مدرن بودنه) و اين خود تخريبي که از قضا اصلا ابداعي نيست و يکسره کپي کاري و نسخه دستمالي شده است هيچکس رو به هيچ جا نرسونده (کلي گويي اشکال نداره نه؟).
نه اينکه بگيم نسخه هاي ديگه گلي به جمال بشريت زده اند و اصلا مگه بشريت زنده است.- رک نيمچه داستان " امروز بشريت مرده است" -.
احسان عزيز هم به زعم من – مثل باقي علماي درگير اين بحث - تو اين خود تخريبي کپي غير برابر اصل باقي موندند و احتمالا باقي هم خواهند موند، البته خيلي هم در مقام وعظ و خطابه نيستم و نسخه پيچي که بگم بشينيد 4 تا کتاب بخونيد و به شما چه مربوط که تو مملکت فلاني به ريش اون يکي فلاني خنديده و يا بيانيه با 313 تا امضا جمع کنم که لابد همين شب جمعه مي اد، و يا بحث هاي مشکل روشنفکري ايراني و غيره و....
پيشتر ها با اميد عزيز که مراوده داشتيم مي گفت اين که مي گويي "انسان همچون نگرنده است " که آلمانيش مي شود چه و چه، بحث حقير نه چندان خوشبين اينه که احسان عزيز و باقي رفقا که دارند چوب تجارب دوره جواني خود را مي خورند هرچقدر هم قابل ستايش و رفتارشان مبتني بر ايده ها و آرمانهاي بشريت و زندگي خوب و .... باشد، باز يکجايش بد مي لنگد و آن يک "که چي؟" بزرگ که تفاوت دارد با نفس فعاليت و قضاياي انفعال و ....
حتي بيشتر بايد براي احسان و باقي رفقا گريست به جهت ميراث داري رفقاي قبل تر که آنها هم ميراث دار قبلي تر ها بودند و اين سرزمين تخمش ناجور است و حالا ديگر کار از تخم فرنگي و اصلاح نژاد هم گذشته است. ما محکوميم به مواجهه با قصر و لابد محاکمه و بعد هم انواع و اقسام وضعيت هاي رمانتيک و پودر آلود که خيلي سخت نخواهد بود که از بد حادثه بگوييم براي جاودانگي در تاريخ و پاسخ به تاريخ و ....
احسان البته دنبال مفر مي گشت بي شباهت به زردشت نيچه که نگفته بود "چرا من اينچنين فرزانه ام" ، مدتها بود و شايد هم اين مفر چندان گزينه خوبي نبود، شايد هم بود.
احسان در مواجهه با محيط پيرامون همان قضيه کم نياوردن و اين حرفها را داشت و در مواجهه با خود آسيب پذير و مغموم و اين همان چيزي است که حس خوبي به ما نمي دهد. فهميدن اينکه دوره قهرمانها و عصر طلايي و هرکول ها و [...] ها گذشته و اگر سوپر من و بت مني هم هست از باب خالي نبودن عريضه و اينهاست، متوسط بودن شايد بهترين درک از خود باشد و مهمتر از ان مواجهه با آن و ارزشگذاري روي آن.
اين مساله اما چيزي از ارزشهاي کسي همانند احسان کم نخواهد کرد و قطعا هيچ مشابهتي با تئوري آقايان اهل مشارکت که مفروضات فعاليت دانشجويي را به گند کشيده اند هم ندارد چه اگر باشد ميزان ندانم کاريها و تازه به دوران رسيدگي هاي اين قوم را بررسي کنيم جز تهوع و نفرت چيزي به جا نخواهد ماند.
مساله وجود احسان بود که مهم بود به عنوان انگيزه دهنده، انرژي دهنده و دلسوز و البته خوش فکر و موثر و مي ماند اي کاش ها راجع به اين مغاک ژرف و خودش که زودتر برهد از بند و زندگي کند خوب و خوش بحال.
ع. همايون





No comments: