Pray Lord
به جرئت میگویم سهم هولناک ما از آزادی، آزادی احسان بود. و بی طاقت و نفرین شده ماییم که بازی بلد نیستیم.....
برای احسان
,Pray lord
,Pray to us
,We are near
.Near and at hand
میانه ی دانشگاه دختران وپسرانی پلاکاردهایی در دست گرفته اند، در کنار عکسی نوشته شده است:
احسان منصوری را آزاد کنید.
نگاهشان می کنم، همیشه از پلاکارد می ترسیده ام، راستش از احسان هم می ترسیدم، فرقی نمی کند نزدیکی ِ ترس است و دیگر هیچ. همیشه به بدترین لحنی به خودش گفته بودم شوق چیزی _امری _ تهی را داری و هیچ وقت نه نگفت.
ترس این است. توانایی دوست داشتن هم نداشته ایم و اگر بازی خورده باشیم می ترسیم،همین.ما دیگر کیستیم؟
احسان لابد خوب بازی میکرد و از آخر به اول هم بازی می کرد. _ ترسش برای ما بود. _ می دانی ! دقت می خواهد، سرعت، قدرت و خیلی چیزهای دیگر، وبعد از همه ی اینها تن میخواهد و حسرتی که فرو خورده باشد.
لابد مرد همه ی اینها را داشت که می جنگید ولی نمی دانم بعد از همه ی اینها مگر میشود حرف زد، مگر میشود لاس زد؟! قصه ی پر غصه منم واحسان لا اقل یک چیز را می دانست که از آخر به اول بازی میکرد و آن هم این بود که وقتی همه چیز را بتوان در یکجا سراغ گرفت لابد می توان ایستاد ونخندید.
و من حالا به خودم می خندم وتخیل ناچیزم، غسل تعمید که نیست، انتقام را باید از احسان گرفت.
دیگر نمی گویم انتقام شخصی است و یا ترس ما این را درون خود داشت ولی به جرئت میگویم سهم هولناک ما از آزادی، آزادی احسان بود. و بی طاقت و نفرین شده ماییم که بازی بلد نیستیم.
پدر و مادرهایتان را لیس بزنید تا برای آزادی اش دعا کنند.هیچ چیز زیبا نیست، بدبختانه احسان هم می دانست، ولی اوین مزد این چیزها نیست و این را لابد شما پدران دانشجو شده می دانید که اوین چیز دیگری است. از او این آخری ها چیزی نشنیده ام. ببخشید.