آنها خدا را کشته اند
دیری است که طنین صدای دوستانی دلبند را نمیشنوم، دیری است که نه «احسان» را به دیده میبینم و نه احسانی در کردار...
دستهایم میگریند، از این زمانهی نابردبار غدّار دلم به تنگ آمده، کجا باید نعره برآرم که «نه»، باز هم چرخ آسمان با بیرحمی مرا زیر مسیرش گرفته،کجا باید بگویم که بس است، دو روزی دیگر میگذرد و من و تو هر کدام از پی خویش میرویم، دیری است که جانم ز اشک فرو شده، دیری است که طنین صدای دوستانی دلبند را نمیشنوم، دیری است که نه «احسان» را به دیده میبینم و نه احسانی در کردار، دلم بغض کرده برای همهی شمایی که میخواستید در پیشگاه خدایتان با او همسوگند شوید و خوشدلانه بر قلم سوگند یاد کنید، دلم ترکیده از بغضهای فروخوردهاش، به شما که جز خدایتان کسی را ندارید، به شما که فریادرسی ندارید، به شمایی که چون منید، کاش باد یکبار هم که شده به سازدل من کوک میشد تا نجوای زخمخوردهام را به شما برساند، بدانید که عاشق بودید و جانتان همیشه، بیهیچ باکی، به عشق فروشده، و بدانید که زین سبب زندگانی جاوید هستید، بدانید که دل ما نیز چو ن احوال را میئاند ماتم جان گرفته و با خود زیر لب نجوا میکند حسرتی را که تاریخ را تکان داد: دیری است که خدا مرده است.
No comments:
Post a Comment